۱۳۹۳-۱۲-۱۰

از رنج شهر من، شهر فراموش شده بندر ترکمن 1

ر. اجانلی
23 تیر 1391


 شهر من، شهر زیبای من، شهر بندر ترکمن، در غرب ترکمن صحرا شانه به شانه دریای پر برکت و پر غرور خزر قرار دارد. قصه رنج شهر فراموش شده من، داستان مردم این شهر است. حکایت زندگی مادرانی که سینه هایشان مالامال ازاندوه و درد بی پایان، روایت فرزندان این شهر که دل هایشان سرشار از امید و حسرت، جوانان بسیار با تحصیلات عالی ولی بیکار، نوجوانانی که از کمترین امکانات تفریحی در شهرشان محرومند. صیادانش در تلاش مداوم برای به دست آوردن تکه نانی برای خانواده... در این جا طی سلسله مقالاتی بخش هایی از رنج های گفته و نا گفته شده مردم شهر فراموش شده ام را از زبان خود مردم این شهر با شما در میان می گذارم.
در فرصتی که پیش آمد، با "دردی" یکی از جوانان بندر ترکمن هم صحبت می شوم. او به خاطر کفالت از خدمت نظام وظیفه معاف شده و تحصیلات دانشگاهی اش را مدتی است به پایان برده ولی هنوز کار معینی پیدا نکرده است. می پرسم دنبال کار خاصی هستی؟ در جواب میگوید، «اوایل دنبال کاری می گشتم که مناسب رشته تحصیلی ام باشد، ولی الان هرکاری باشه برام فرقی نمی کنه.» از برنامه های آینده اش جویا می شوم، او می گوید «اگر کاری پیدا کنم و بتوانم پولی پس انداز کنم، قصد دارم برای ادامه تحصیل به خارج بروم و در آنجا ماندگار شوم.» او اضافه می کند که «این برنامه همه دوستانم است، اگر امکانش را بیابند همه می خواهند از این جا بروند. حتی آن هایی که هنوز مدرکشون را نگرفتند از همین حالا در فکر رفتن به خارج هستند»
از وضع خانوادگی اش می پرسم. او آهی از ته دلش می کشد و به نقطه ای خیره می شود، بعد از لحظه ای طولانی می گوید «زمانی که دانشجوی سال اول بودم پدرم که سنش از پنجاه پنج سال بیشتر نبود دچار سکته قلبی شد و فوت کرد. در آستانه اتمام دانشگاه بودم در یکی از تعطیلات ترم به بندر ترکمن پیش خانواده ام آمدم...» او دوباره آهی کشید و سکوت کرد. قبل از آن که من چیزی بگویم او ادامه داد. «...هنوز درد از دست دادن پدر بر قلبم سنگینی می کرد که در همین روزها اتفاق ناگواری افتاد.» گفتم چه اتفاقی؟
او گفت: «در یکی از همان روزها مادرم دچار سکته مغزی شد ، به سرعت او را با تاکسی تلفنی به بیمارستان امام خمینی بندر ترکمن رساندیم. ابتدا او را در بخش عمومی خواباندند بعد از مدتی متوجه شدند که مادرم سکته مغزی نموده است. پرستاری که در آن جا بود به پزشک بخش مربوطه تلفن می کرد ولی تلفن او جواب نمی داد. بعد از سه ساعت موفق به تماس با اقای دکتر شدند. وقتی علت جواب ندادن دکتر را پی گیری کردم معلوم شد که وی در حال ورزش بوده و تلفنش را که می بایست همیشه باز می بود بسته بوده است. به هرحال مادرم را در بخش سی سی یو خواباندند، بخشی که می بایست مجهز به "سی تی اسکن" باشد تا از بیمارانی که سکته مغزی کرده اند عکس بگیرد، فاقد آن بود. البته به گفته کارمندان و پرستاران بیمارستان چنین تجهیزاتی در بیمارستان وجود داشته است، که بعد از مدتی این تجهیزات را به بیمارستان کردکوی منتقل کرده اند.
طبق نظر پزشکان کسی را که دچار سکته مغزی شده، نباید از جایش تکان داد. به همین خاطر مادرم مجبور بود در همین بیمارستان فاقد امکانات بستری باشد. من در این جا شاهد جان دادن مادر بسیار عزیزم بودم، از دستم هم هیچ چیزی بر نمی آمد. اگر حداقل امکاناتی و اگر یک دکتر مسئول با اندکی مهارت در بیمارستان می بود جان مادرم قابل نجات بود. متأسفانه در فردای آن روز مادرم بدرود حیات گفت.»
هر دو سکوت کرده بودیم، از شنیدن واقعه غم انگیز مادرش عمیقا متأسف شده بودم. نمی دانستم جه بگویم. فقط گفتم بسیار متأسفم شدم.
در سکوتی که برقرار شده بود به این حرف "دردی" فکر می کردم که گفته بود «دستگاه "سی تی اسکن" را از بیمارستان بندر ترکمن به کردکوی برده بوده اند.» آدمی واقعا در می ماند، آخر چه فرقی بین مردم این دو شهر وجود دارد؟ کارهای این چنینی مسئولان را چه می توان نامید؟
ادامه دارد 

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی